محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3050
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : « عمر بن سعد گفت : « سنگبارانش كنيد . » گويد : از هر سو سنگ به طرف وى انداختند ، و چون چنين ديد زره و زره سر خويش را بينداخت آنگاه به كسان حمله كرد ، به خدا ديدمش كه بيشتر از دويست كس را دنبال مىكرد ، آنگاه از هر طرف به او تاختند كه كشته شد . گويد : سر وى را ديدم كه به دست چند كس بود ، اين يكى مىگفت : « من كشتمش . » و آن يكى مىگفت : « من كشتمش . » پيش عمر بن سعد آمدند كه گفت : « بگو مگو مكنيد اين را يك سر نيزه نكشته . » و بدينسان آنها را از هم جدا كرد . ضحاك بن عبد الله مشرقى گويد : وقتى ديدم ياران حسين كشته شدهاند و نوبت وى و خاندانش رسيده و با وى بجز سويد بن عمر و خثعمى و بشير بن عمر و حضرمى نمانده به دو گفتم : « اى پسر پيمبر خداى ، مىدانى قرار ميان من و تو چه بود كه گفتم تا وقتى كه جنگاورى باشد به كمك تو جنگ مىكنم و چون جنگاورى نماند اجازه دارم بروم . » و به من گفتى « خوب » . گفت : « راست مىگويى ، اما چگونه توانى رفت ؟ اگر مىتوانى اجازه دارى . » گويد : به طرف اسبم رفتم ، چنان شده بود كه وقتى ديدم اسبان ياران ما را از پاى مىاندازند آن را بردم و در خيمه يكى از يارانمان ميان خيمه ها جاى دادم و بازگشتم و پياده به جنگ پرداختم و پيش روى حسين دو كس را كشتم و دست يكى را قطع كردم و حسين بارها به من گفت : « دستت از كار نيفتد ، خدا دستت را نبرد ، خدايت از جانب خاندان پيمبر پاداش نيك دهد . » گويد : همين كه اجازه داد اسب را از خيمه در آوردم و بر آن نشستم آنگاه زدمش تا سر سم بلند شد و آن را ميان قوم تاختم كه راه گشودند و پانزده كس از آنها پياده مرا دنبال كردند تا به كنار دهكده اى نزديك ساحل فرات رسيديم و چون به من رسيدند سوى آنها تاختم و كثير بن عبد الله شعبى و ايوب بن مشرح حيوانى و